قضیه ازین قراره ک شوهرم با اصرار خودش.با من ازدواج کرد یعنی خونوادش اصلا بمن راضی نبودن،هر چند ابجیم عروس بزرگشونه وباهاش خوبن،،،،شوهرمم پسرعموم میشه،،،خلاصه اینا هرهفته.به برادرشوهرم زنگ میزنن و دعوتشون میکنن ولی بما خیلی کم،، منم بخاطر شوهرم به ابجیم.گفتم هردفه میره بهم زنگ بزنه.باهم.بریم،،، قبلا شوهرم ماشین دستش بود دنبال ابجیمم میرفتیم،ولی الان ماشین نداره ودو باره شوهرابجیم میاد دنبال من،،،،دفه اول ک ابجیم داشت اس میداد بهش گفتم دنبال منم بیاید یهو دیگه جواب ندادتا بهش زنگ زدم گفت شارزم تموم شده بود،خلاصه دوبار اومدن دنبالم،،،این هفته دیدم خبری از ابجیم.نشد،بهش اس دادم نمیری خونه عمو؟!؟!
زنگ زد گفت من دوروز.پیش رفتم شارز نداشتم بهت بگم
(برادرشوهرم گوشی.داره)
بعد گفت رفتم خونه عمو به زنمو گفتم.زنگ بزنه.گفت گوشیم خرابه( عموم وجاریم اونجا گوشی دارن)
خلاصه قطع.کردم به شوهرم گفتم و گفتم دیگه تاعید نمیرم چون اونا ازم خوششون.نمیاد منم همینطور،، شوهرم.هیچی نگفت لباس پوشید خدافظی کرد بهم گفت من ازت معذرت میخوام بخاطر بی محبتی اونا،، ویهوگریه ش گرفت هرکار کردم اروم نشد ورفت( ما از.روز عقدمون تا الان ک یکساله عقدیم وپنج ماهه ازدواج کردیم خونه بابام زندگی میکنیم تا یکی دوماه دیگه ک شوهرم بتونه خونه جدا کنه)
بهش اس دادم که اروم شه فقط.جواب داد:دیگه هیچکدومشون برام مهم نیستن.
بچه ها بنظرتون.تقصیر من بوده،بخدا من وقتی میرم خونشون خیلی
مودبم و محترم رفتار میکنم باهاشون،همیشه هم ظرفای شامو میشورم با.جاریم،کمک میکنم چرا.اینطورن!!