تو شهر ارومیم خانوادم تو شهر دیگن تک وتنها یه دختر ۱۹ ساله شوهرم از ساعت ۶ میره تا ۳ و نیم منم بی حوصله خسته تک اصلا باهام حرف نمیزنه همش طرفدار خانوادشه
عزیزم خدا شفات بده مجردا در حسرت شوهرن و آرزوی متاهلی دارن....شما شوهر داری زندگی داری میخوای خودتو ...
ببین من به خدا تو ناز و نعمت بودم شاگرد اول رشته ریاضی ازدواج کزدم اومدم شهر دور قید دانشگاهو زدم اه هیچی دیگه تازع اسباب کشی کردیم دیشب نخوابیدم یه عالمه کار دختری که دست به سیاه و سفید نمیزد الان دو روز بدون خواب داره کار میکنه اما انگار نه انگار نه توجهی نه فکری نه خنده ای الانم که میخوام برم ارایشگاه نمیزاره برم یاد بگیرم میگه هفته ای دوبار میزارم