منو همسرم دختر عمو پسر عمو هستیم
ما تهران زندگیم میکنیم خانواده همسرم دوازده ساعت ازما فاصله دارن
همسرم کلا مرخصیش تابستونا ی هفتس
حالا ما قرار بود با پدر و مادرم وهمسرم. بریم مسافرت دوروز شمال دوروز ابگرم بقیه. مرخصی مونم. بریم پیش خانوادش
برادر شوهرمم ب همسرم زنگ زده که بریم مشهد
ینی بیان تهران. بریم دوروز مشهد بمونیم یک روز هم شمال بعد برگردیم خونه پدرشوهرم یکی دو روز هم اونجا باشیم بیایم تهران
حالا من چندتا مشکل دارم
اول اینکه جاریم که دختر عمومم هس کلا با خانواده شوهرم قطع رابطه کرده جز منو خانواده ام
من مطمئنم اگه با اونا قطع رابطه نمی کرد با ما مسافرت نمیومد یجورایی میخواد اونا رو بسوزونع
مورد دومم اینکه شوهرم اینا سه تا داداشن که داداش کوچیکشون بشدت وابسطه خانواده اس وحتی با اونا زندگی میکنه. رانندگی هم بلدنیس. واگه ما باهم بریم مسافرت مادرشوهرم میگه باید اینا هم میرفتن. و زنشم مطمئنم بعدشم میخواد کلی ناراحت بشه که شما دختر عمو هستید. من غریبم. جایگاهی تو این خانواده ندارم. کلا از دماغم میاره
حالا خودم که کلا یدلم میگه بخاطر مشهد اینارو نادیده بگیرم یدلمم میگه نرم
همسرممم کلا ته دلش موافقه بمن گف تصمیم باتو
منم موندم سر دوراهی