اینجا کسی هست تازه ازدواج کرده ب ولی مث من تنها باشه. شوهرم دو هفته است ماموریته. وقتایی ک میره تنها میشم خیلی حوصلم سر میره. تو این دو هفته ای ک نیست اصن نمیرم خونه مادرشوهر کلا بدون شوهرم نمیرم اونجا. خونه بابامم داداشم رفته سربازی کسی نیست ک باهاش سرو کله بزنم بابامم دوشیفته سرکاره منو مامانم تنها خونه اییم. شوهرمم دوست نداره بیرون کار کنم بارها بش گفتم حتی کلاسم ک میخوام برم همش بهونه میاره. میگه نه.بچه هم میگه نمیخواییم. شما باشین چیکار میکنین؟ دارم دیوونه میشم تنهایی
عـشق مامان قربونت بشم من قبل به دس آوردنت كلي امپول زدم الانم كه انسوليني شدم😔همه اينا فداي يه تار موت😔فقط بهم قول بده قلبت برامون مثه ساعت بتپه و سلامت باشي نفس مامان❤️نفـسكم ما منتظر شـنيدن صـداي قلبت هستيم❤️
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
برو استخر حداقل کلاسای آموزشی مربی میشی یا غریق نجات .. به شوهرتم بگو محیط کارم زنونس دیگه بهونه ای ...
مگه به همین راحتی میشه کار کرد؟
دخترک خنده کنان گفت که چیست...راز این حلقه زر...راز این حلقه که انگشت مرا... اینچنین تنگ گرفته است به بر...راز این حلقه که در چهره او...اینهمه تابش و رخشندگی است...مرد حیران شد و گفت... حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است...همه گفتند:مبارک باشد...دخترک گفت:دریغا که مرا...باز در معنی آن شک باشد... سالها رفت و شبی...زنی افسرده نظر کرد برآن حلقه زر...دید در نقش فروزنده او... روزهایی که به امید وفای شوهر...به هدر رفته هدر....زن..... پریشان شد و نالید که وای...وای این حلقه که در چهره او...باز هم تابش و رخشندگی است... حلقه بردگی و بندگی است...فروغ فرخزاد.....
دخترک خنده کنان گفت که چیست...راز این حلقه زر...راز این حلقه که انگشت مرا... اینچنین تنگ گرفته است به بر...راز این حلقه که در چهره او...اینهمه تابش و رخشندگی است...مرد حیران شد و گفت... حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است...همه گفتند:مبارک باشد...دخترک گفت:دریغا که مرا...باز در معنی آن شک باشد... سالها رفت و شبی...زنی افسرده نظر کرد برآن حلقه زر...دید در نقش فروزنده او... روزهایی که به امید وفای شوهر...به هدر رفته هدر....زن..... پریشان شد و نالید که وای...وای این حلقه که در چهره او...باز هم تابش و رخشندگی است... حلقه بردگی و بندگی است...فروغ فرخزاد.....
دخترک خنده کنان گفت که چیست...راز این حلقه زر...راز این حلقه که انگشت مرا... اینچنین تنگ گرفته است به بر...راز این حلقه که در چهره او...اینهمه تابش و رخشندگی است...مرد حیران شد و گفت... حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است...همه گفتند:مبارک باشد...دخترک گفت:دریغا که مرا...باز در معنی آن شک باشد... سالها رفت و شبی...زنی افسرده نظر کرد برآن حلقه زر...دید در نقش فروزنده او... روزهایی که به امید وفای شوهر...به هدر رفته هدر....زن..... پریشان شد و نالید که وای...وای این حلقه که در چهره او...باز هم تابش و رخشندگی است... حلقه بردگی و بندگی است...فروغ فرخزاد.....