اه یاد اون سالی افتادم که مادرشوهر پدرشوهرم رفتن مکه چقدر بد بود چقدر سخت گذشت بهم چقدر تو راه برگشت به خونم گریه کردم
تو شهرشون غریب بودم زبونشونو نمیفهمیدم یه ایل ریخته بودن تو خونه و فقط به زبون خودشون حرف میزدن
مادرشوهر پدرشوهرم که از ذوق فامیلاشون اصلا دیگه منو نمیدیدن
اخر یکی با بدبختی به فارسی بهم گفت مگه تو عروسشون نیستی همه دارن میرن استقبال مادرشوهرت تو چرا اینجایی
یعنی حتی بهم نگفتن دارن میرن عروس دامادو بیارن
باز یادم افتاد اعصابم بهم ریخت