من خیلی دوس ندارم با همسایه و اینا رابطه داشته باشم بدم میاد تو کوچه میشینن و سر وصدا میکنن ماه رمضون دم در با همسایمون احوال پرسی کردم یهو گفت دخترم روزه اس برنج نداریم و اینا منم ب شوهرم گفتم و یکم کمکش کردیم (نگفتم ک بگم من خوبم فقط خواستم بدونید چجوری رفت و آمد کرد)بگذریم از اینا نوش جونش و اینکار شد آغاز رابطه هر روز در و میزد هی صدام میزد تو حیاط میدید فوری در و وحشتناک میزد صب ساعت9میومد تا 2هی میگفت اینو اینجور بپز اینجور بکن عصرا هم میومد از کارام مونده بودم بدم میاد جلو کسی کار خونه بکنم بخدا اذیت میشدم تازه اگه حرفی هم میزدم با شوخی جلو بقیه میگفتش سر کمد لباسی و کابینت میرفت خیلی محکم می گفتم نکن میخندید می گفتم خانوادم میگن نرو جلو در باز میومد خلاصه چن روز پیش با دوستام بیرون بودم اومده میگه چرا انقد میری بیرون و با ناراحتی رفت منم بهش گفتم میشه دیگه نیای من نمیخوام رفت و آمد داشته باشم با کسی مال قدیم بود اینکار....حالا میشنوم با همسایه ها ،تو باشگاه هی غیبتم میکنه و همه رو باهام بد کرده بدیم و میگه جالب اینه ک ب کسی نمیگه گفت نیا خونم میگه سلام نداد رابطم قطع کردم جلو بقیه یهو صورتش بر میگردونه تو باشگاه همه ی جوری شدن باهام