از بچگیم حسادت داشت بهم منم فکر میکردم حسادت خواهرانست اما نگو ک از بیماریش بوده
ب بقیه هم این حس رو داشت اما ب من بیشتر
تا سال ۸۶ ک زندگیو نابود کرد ازش فاصله گرفتم تا سال ۸۸ ک مادرم فوت کرد و حالش بد شد حمایتش کردم تا سال ۹۳ البته بازم آزارهاشو میرسوند و خودزنی هاشو داشت تا آخرین کتک کاری ک شروع کرد و ب آسیب شدید من ختم شد باهاش کات کردم
۱سال و نیم بعدش ازم درخواستی کرد واسش انجام دادم و از همون موقع متوجه شدم حالش بدتر شده اما کاری ازم بر نمی اومد
و باز هم آسیبهای جدید و دیگه کات کردم اونم چن ماه بعدش کلا شهر محل زندگیش ک بابلسر بود تغییر داد رفت شهر دیگه الان حدود ۱ ماه ک از اونجا هم رفته