امشب بچم طبق معمول چن بار بیدار شد گریه کرد شیر خورد جاشو خیس کرده بود گرمش بود. شوهرم دندونش درد میکرد امروز عصب کشی کرده . با این حال دو بار رفت ب ننش سر زد فقط دردش برا ما بود . بچه که بیدار میشه کلا ب عادت خانوادگیشون هی باید نظر بدن دخالت کنن چشه حتما تشنشه. هی زور و زور میگف تشنشه. هر چی من سکوت کردم هی باز گف ی کم دنبال شیشه ابش گشت پیدا نکرد. بعد که گفتم شاید تو ماشینه ولی تشنش نیست. ی دفعه گف امروز اصن اب نخورده دیگه اتیش گرفتما. بارها و بارها بهش گفتم لازم نیست تو هی نظر بدی و دخالت کنی. پیش پدر و مادرشم که بودیم تا بچه گریه میکرد ی حرف درمیاوردن گریه نمیکرد ی حرف دیگه که مریضه مشکل داره. خلاصه با شوهرم نصف شبی بحثمون شد شدید و داد و قال . گفتم امشب باید بری تو اتاق بخوابی پیش ما نباشی. من یادم نبود دندون درد داره تحمل صدا بچه رو نداری برو جدا بخواب. گفتم از این خونه میرم گف خوش اومدی! خواب هممونو پروند خیر ندیده
شما دیگه چه حوصلهای داری که سر دوتا قطره آب بحث میکنی خو اونم باباشه میخواد نظر بده مگه گناه کرده خب دفه اول که گفت تشنشه میگفتی شاید، بی زحمت شیشه آبشو از تو ماشین میاری شاید آروم شد، والسلااااام
تو رابطهای که قراره همش اشتباهات طرفو ببخشی... یه بار خودتو برای انتخاب اشتباهت ببخش و تمومش کن :)
ان شاالله خدا بهت صبر و انرژی بیشتری بده. به نظرم بخاطر فشار کاری که داشتی، کم حوصله بودی و باهاش تند صحبت کردی. و گرنه بنده خدا چیزی نگفت، به عنوان پدر بچه حداقل کاری که از دستش برمیومد این بود که بفهمه مشکل بچه چیه واسه همین شروع کرد به حدس زدن و چون هردو کم حوصله بودید یه حرف ساده تبدیل به بحث شد. سخت نگیر اینجور مواقع که بی حوصله و خسته ای، از بعضی حرفها بگذر یا اونا رو با یه دید، دیگه نگاه کن. مثلا فک کن الان شوهرت قصدش کمک به شما بوده نه ایراد گیری
ان شاالله خدا بهت صبر و انرژی بیشتری بده. به نظرم بخاطر فشار کاری که داشتی، کم حوصله بودی و باهاش تن ...
اینطوری که نمیگه. میتونست بگه ب نظرت تشنش نیست؟ نه با کمال پررویی بگه امروز اب نخورده چون من نبودم خونه! من تنها و غریبم هیچ کس نیست پنج دقیقه بچه رو بگیره کمکم . خودش میدونه چقد خسته میشم و همه کارا رو خودم انجام میدم با اینکه اون بیکاره و تعطیلاتشه