2777
2789
عنوان

زندگی در غربت

| مشاهده متن کامل بحث + 3851 بازدید | 75 پست
برازجونم عزیزم،میدونی کجاس؟

عزیزم منم دیرغریب بودم میشناسم کجارومیگی ولی دارم میام شهرخودم واقعاسخته خیلی

ارسامم دلبندم، عزیزتر از جانم از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم... امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آغوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها و سالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم... شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...! این روزها فهمیدم باید از تک تک لحظه هایم لذت ببرم....

غربت خیلی سخته

خدا به همه ادما کمک کنه چه تو غربت چه نزدیک خانواده و اشناها حس غریبی نکنن😭

شماها خوبه دورید و غریبین

من که ور دلشونم ولی غریبم

توکلت علی الله.... تا همه امیدم به توست،مرا از خطرات چه باک!

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

منم غریبم ولی بیشتر از همه این ادیتم میکنه اینجا غیر فامیل شوهرم اقوام پدری مادری زیادی دارم ولی بینشون غریبم اگه کسی نباشه راحتتره از اینکه باشه ونبیتیشون وبهت سر نزنند

خدایا شکرت بابت رسیدن به آرزوهام،هیچوقتتتت از خدا ناامید نشید ، امید و توکل معجزه میکنه .
يه هفته اي ميشه منم غربتم ،خيلي سخته سخت تر ازون وختيه همراهت اوني كه فك ميكردي نباشه😓😓😓

وای ها نگوووووووو :'(


من شادم،حتی با یک فنجان قهوه و یک برش از کیک شکلاتی من شادم حتی با فنجانهای رنگارنگ آشپزخانه ام                    من شادم با درست کردن غذای مورد علاقه ام و کیک خانگی که بوی آن کل خانه ام را میگیرد........                                          شاد بودن دلیل نمیخواهد و زن یعنی شادی،عشق و یک                          دنیا احساس خوب❤️❤️❤️                          
منم غریبم ولی تا اومدم با فامیل شوهرم رفت و امد کردم اون های که دوس داشتم الانم میرم ولی بعضی ها ...

کاش منم حداقل فامیل شوهرم اینجا بودن هر چند که خیلیم دل خوشی ازشون ندارم ولی بازم کاچی به از هیچی

عزیزم منم دیرغریب بودم میشناسم کجارومیگی ولی دارم میام شهرخودم واقعاسخته خیلی

اینجا اوضاع آب و برقم خوب نیس،خوش بحالت چجوری نجات پیدا کردی؟اینجا جهنمه

من شادم،حتی با یک فنجان قهوه و یک برش از کیک شکلاتی من شادم حتی با فنجانهای رنگارنگ آشپزخانه ام                    من شادم با درست کردن غذای مورد علاقه ام و کیک خانگی که بوی آن کل خانه ام را میگیرد........                                          شاد بودن دلیل نمیخواهد و زن یعنی شادی،عشق و یک                          دنیا احساس خوب❤️❤️❤️                          

خب عزیزم ایرانی 

منم از شمال پرت شدم جنوب

غصه نخور 

اینطور آدم مستقل تر 

دلبسته تر به همسر 

و بیشتر پشتیبان هم هستن 

و قدر همو خیلی میذونن 

منم یک سال اول هر دوما میرفتم مرخصی اما سه ساله هر چهار پنج ماه میریم 

الانم سه ماه خانواده ام رو ندیدم 

من تک دختر. فقط یه داداش بزرگتر ک ایشون هم محل زندگیش تهرانه 

مامان بابام دوباره شدن زوج 

به چیز های خوبش فکر کن

البته تو غربت حتما حتما باید همسر خوبی داشته باشی وگرنه خیلی اذیت میشی 

ان شالله ک همسرت خوب باشه عزیزم


خدایا شکرت 🙏🙏🙏
اینجا اوضاع آب و برقم خوب نیس،خوش بحالت چجوری نجات پیدا کردی؟اینجا جهنمه

اره بااون گرماوحشتناک روزی٤ساعت برق میره دیگ ب شوهرم گفتم دیگ نمیمونم اونم قبول کرد

ارسامم دلبندم، عزیزتر از جانم از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم... امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آغوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها و سالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم... شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...! این روزها فهمیدم باید از تک تک لحظه هایم لذت ببرم....

باز من همسرم قربونش برم خيلي هوامو داره دلم بعد خدا به شاه خونم خوشه 🌸🌸

کاش دستان خدا پیدا بود تا در آنوقت که بی حوصله و تنهایی و دلت از غم دنیا دریاست بزنی تکیه به آن و بخندی به همه رنج جهان   
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2846
2834
2835
2108