۵ماهه عروسی کردم
اون ازخواستگاریم که مادربزرگمو عمه ام اومدن باکلی حسادتواخموتخم
اونم از مهربورونم که کلی دخالت بیجاکردن
پدرشوهرم ریس کل بانکای مرکزی استان فارس
توقع دارن حالا که پولداره باید عقده هایی که توزندگیشون دارنو جبران کنه
بگو وام بگیره برامون فلان کنه چنان کنه
اونم ازعروسیم که واقعا ۲ماه بدو بدو داشتیم خودمو شوهرم
اخه مادرشوهرمو بردارشوهرمو خواهر شوهرم فوت شدن
خانواده خودمم درگیر جهاز بودن
۱۰۸ملیون خرج عروسی کردیم فقط باز کلی ایراد گرفتنو چرتو پرت گفتن
حالا هم که کلی حرف پشت خودمو شوهرم میزنن
که اره اگرماشین شوهرش فلانه پدرشوهرش خریده خونش فلانه پدرشوهرش خریده
درصورتی که من شوهرم خودش خداروشکرباشگاه بدنسازی داره درامدشم خوبه
واقعا خسته شدم ازشون
مادربزرگم ازهمه بدتره
خیلی حسوده
واقعا چرا بعضیا اینجورین درمونده شدم
دوباربعد عروسیم دعوتم کردن رفتم بخدا هر دوبار مریض شدم
باراخرم که تصادف کردیم
شماباشید چکارمیکنید؟