من معجزه زندگیم تو کربلا بود
سفرمون اول نجف بود حرم نجفو خیلی دوس داشتم هر دفعه میرفتم از مظلومیت حضرت علی دلم میشکست و حسابی اشک میریختم رسیدم کربلا انگار اون گود بودن حرمش و غم سنگینی که تو فضا بود منو گرفته بود به هیچ عنوان اشکم درنمیومد
تو دلم گفتم من دعوت شده ی حضرت علی بودم امام حسین منو دعوت نکرده دوس نداشته بیام که اگه مهمونش بودم تو این فضا اینجوری بی اشک نمیبودم
عصر روزی که این حرفو تو دلم زدم بعثه رهبری همه رو دعوت کرده بود و اونجا به ی عده اسامی عربی هدیه میدادن
و من اسمم جزء اون اسم ها بود هدیه چی بود؟
ی نگین انگشتر از سنگ قبر امام حسین قلبم داشت منفجر میشد اون لحظه خیلی حس وحشتناکی بود خیلی یعنی ظهر تا عصر که این فکر تو ذهنم بود عصرش نشونه داد بهم 😢