بچه ها داستانم طولانیه مربوط به ده سال پیشه تو دانشگاه یه پسره عاشقم شده بود ولی من ازش خیلی بدم میومد روزی که ازم خواستگاری کرد جز بدترین روزهای زندگیمه انقدر گریه کردم که چرا این باید از من خوشش بیاد ولی اونی که من دوستش دارم پا پیش نمیزاره(که البته اونی که دوستش داشتم الان شوهرمه)خلاصه جواب رد که دادم خیلی اذییتم کرد تو دانشگاه تو راه دانشگاه و...جوری که بابام وقتی فهمید. میخواست بیاد. بزنتش که من گفتم نه بیخیال و ترم آخرم رو مهمان شدم یه واحد دیگه که کلیم اذییت شدم
یه بار به دوست پسر یه همکلاسی هام که تو دانشگاهمون بود گفته بود اینو راضیش کنید. دوستم هم گفته بود این و یه اقایی (شوهرم)هم رو دوست دارن و با هم میخوان ازدواج کنن اونم کلی به گفته دوست پسرش ناراحت شده بود و بغض کرده بوده و گفته من حتی اگر بچه دارم بشم از فکرش بیرون نمیام
گذشت و من و شوهرم ازدواج کردیم و من بعد فارغ التحصیلی خداروشکر ندیدمش به جز دوست های صمیمیم با بقیه همکلاسی هام خیلی در. ارتباط نبودم تا هفته پیش که یه دور همی گذاشتیم و همه بچه های هم ورودی و هم رشته تو یه رستوران رفتیم هم رو ببینیم بعد ۶سال اون دوستم که هم بود. اتفاقا با دوست پسرش ازدواج کرده بود
اومد پیشم گفت ببین یه دوبار میخواستم بهت زنگ بزنم دلم نیومده اعصابت رو خورد کنم ولی الان بهت میگم هرکار میدونی بکن فلانی که قبلا عاشقت بود هنوز تو فکرته چند. وقت پیش به شوهرم گفته شما خبر. ندارید شوهرم گفته نه خانمم باهاش در. تماس نیست گفته من هنوز. میرم پروفایلش رو نگاه میکنم
خیلی ناراحت شدم خیییییلیا یه چندان از دوستام گفتن بلاکش کن یه چندتاگفتن غلطی نمیتونه بکنه بازار بیاد ببینه بسوزه (آخه خیلی پسره بیشعور بود و اذییتم میکرد تا من مجبور شم قبول کنم)البته شوهرم جریانش رو کامل میدونه حالا بدون اینکه قضاوت بکنید و چرا و اینا فقط کمکم کنید که من بلاکش کنم یا نه اگر بلاکش کنم میفهمه من بو بردم این صفحه من رو سرچ میکنه