قوربونت بشم دوست عزیزم
چه میشه کرد بخدا اگه بدونی چه بلا ها سرم آوردن ودم نزدم بخدا مادرم میگفت به شوهرم فتنه
حالا شوهرم سرش پایین فقط میگفت تورو خدا آروم زشته مردم میشنفن
خیال میکرد شوهرم نمیزاره برم خونشون
آخه اینقد بی محبتی ازشون دیدم دیگه نمیرفتم خونه ی مادرم اونم به خاطر حرف مردم میگفت همه ازم سوال میکنن چرا دخترت نمیاد اینجا وپیداش نیست
میگفت خسته شدم اینقد جواب مردمو دادم
حالا من میرم اونجا فقط در و دیوار رو نگا میکنم
خواهر بزرگ قهر
خواهر وسطی از ترس بزرگه قهر و شده یکی مثل اون
مادرمم که گفتم بزرگی کردن بلد نیست
داداشا هم بیرون
دیگه به این میگن خانواده