دقیقا منو خونه بابام پیاده کرد و رفت اومدم بالا نشسته بودم برا مامانم تعریف کنم دردودل کنم سرمم داشت میترکید از درد .....یهو بابام سرم یه دادی زد که همه ستوت بدنم لرزید حالم خراب شد به مامانم گفتم همیشه همین پدر جلو دهن منو گرفت همین یادم دادم خفه بشم ، برا همینه که میگم از همه مردا متنفرم حتی اون مرد بابام باشه دیگه خسته شدم دیگه رد دادم شتید برم یه جایی که از همشون دور باشم شاید برم پرستار بیمارستان جذامی ها بشم نمیدونم فقط میدونم یه کاری میکنم آخر