سلام
اینجور مواقع حرفمو دوست دارم اینجا بزنم
نمیخوام داستان بگم فقط ی خلاصه از زندگی.ما خانواده خوشبختی بودیم
کی تو ذهنتون خیلی خیلی همیشه خوشبخت بوده؟ما همونطور بودیم روزایی ک ب گذشته برمیگردم و فکر میکنم یا فیلمشونو میبینم رنگشون طلایی پر نور
تا راهنمایی همه چیـــز عالی بود پدرم میشه گفت یکی از پولدارترین ادمای شهر بود کنارش محبوب و شناخته و سرشناس تک تک ما حالمون خوب بود همیشه ده پله جلوتر بودیم ولی ولی ولی
انگار صاعقه زد ب زندگیمون
ی دونه برادرم مریض شد برادری ک تو اون زمان ک تو شهر ما اگکسی پیکان داشت پولدار محسوب میشد اخرین مدلهای ماشین زیر پاش سفر خارجی انواع امکانات... مریضیش جسمی نبود روحی بود چند سال بعد پدرم در اثر ی سانحه ک اسم نمیبرم کـــل داراییش و از دست داد بد طور ضرر کردیم مصداق از عرش ب فرش زندگی خواهرم پاشید قطع ارتباط با فامیل
.. از اینچیزا ده دوازده سال میگذره الان خداروشکر خیلی وضع پدرم خوبه ولی هرگز هرگز نرسیدیم ب اون دوران... خدا سایشو کم نکنه سایه پدر مادرمو
بهش فکر نمیکنیم اصلأ چون الان شکر خدا بابام کاسبیو همه چیزش خوبه ولی حیفم میاد کاش اون اتفاقا نمیوفتاد