من 1سال پیش جدا شدم.خودم زیاد راضی به جدایی نبودم ولی دخالت های خانواده همسرم و دهن بینی خودش باعث شد کار به جدایی بکشه.
باهم تقریبا خوب بودیم چند سال باهم بودیم ولی اون خییلی به خانواده ش وابسته بود و اخر سر اونها رو به من ترجیح داد.
یه مهریه ای گرفتم در حدی که بتونم خونه مستقل اجاره کنم.تو این مدت هم درسمو ادامه دادم تا تموم بشه.تو این یکسال هم چندبار اومد بهم سر زد و ما مثل دوتا دوست قدیمی باهم رفتار کردیم.اون هم بارها گفت که ته دلش منو دوس داره ولی امکان ادامه ی زندگی ما باهم نیس.
چندروز پیش هم بهم گفت که قصد ازدواج داره.تو این یکسال تقریبا حالم خوب بوده اما نمیدونم چرا بعد از شنیدن این خبر احساس میکنم دارم دیوونه میشم.تمام احساسات زمان جداییم برگشته.دلم میخواد بمیرم.احساس میکنم هیییچکسی رو دیگه تو این دنیا ندارم