سلام
يه سوالى داشتم
حال وروزم خوش نيست
چندوقت پيش خواستگارى شد ازم ولى فرداى همون روز پاى خاله ام شكست و مامانم درگير پرستارى از خالم شد و جلسه خواستگارى تا خوب شدن نسبى خالم عقب افتاد
بالاخره قرار خواستگارى رو گذاشتيم ولى اون شب همسايمون با خانمش دعواى وحشتناكى راه انداخت و حرفهاى زشتى ميزد كه صداشون واضح ميومد و همه خجالت كشيديم
بعداز اون شب ما قرار شد با هم جايى بريم تا بيشتر صحبت كنيم ولى خواهرم همون روز رفت سونوگرافى و ميگفت دوباره حاملست ولى رشد جنينش متوقف شده. من بهش گفتم شايد بخاطر ليزر رفتن باشه كه خبر نداشت بارداره و رفته بود ليزر.
اون روز خواهرم انقد زار زد كه من نتونستم جايى برم
خواهرم ميگه خوش يمن نيست و اين همه اتفاق بد يه نشونست
از همون موقع تا حالا موضوع در حد همون خواستگارى مونده و من انقد كه اين حرفو شنيدم خودمم بد دل شدم. نظر بديد خواهش ميكنم كه شما هم همين فكرو داريد
دوست دارم زودتر ازدواج كنم