تو شهرغریب تنهام همش تو خونه ام جنوبم هوا خیلی گرمه اصلا نمیشه جایی دخترمم خیلی ازیتم میکنه پنج و نیم ماهشه دیوونم کرده حتی شبا هم خواب نداره خدا منو ببخشه سرش داد میزنم نگام میکنه بهم میخنده کم اوردم حتی نمیتونم درست کارای خونه انجام بدم بیست سالمه ولی احساس پیری میکنم شوهرمم صبح زود میره ساعت یازده ونیم شب برمیگرده چند روز رفتم خونه مامانم شوهرم نزاشت بیشتر از چند روز بمونم دیگه.حوصله هیچی ندارم