میباری ای باران و میشویی زمین را
اما نمیشویی دلِ اندوهگین را
رگباری و سیلی ولی دانم که هرگز
آبی بر آتش نیستی، جان حزین را
سنگینترینی، بیشک اما اندکی نیز
تسکین نخواهی داد این غمگینترین را
باران دیگر باید و از ابر دیگر
تا شوید از دلهای ما این خشم و کین را