پارت 113
برای ناهار سپهر و پسر عموش که اسمش حسام بود رفتن حیاط کباب درست کردن سر میز ناهار نشسته بودیم که زن عموی سپهر گفت : بهار بود اسمت؟ / سرمو تکون دادم و گفتم : بله / بهار چند سالته؟ / 20 سالم/ شنیدم مادرت و خواهرت فوت کردن خدا رحمتشون کنه / ممنون خدا رفتگان شماهم بیامرزه / بعد زندگی با سپهر کجا میخوای بری؟ تنهایی سختت نیست؟ / هیچی نگفتم و با انگشت دستام بازی کردم عموی سپهر طرف زنش چشم غوره ای رفت و گفت : الان وقت این حرفا نیست به وقتش که بهار خانم هم خواست بره عمویی دایی کس و کاری داره میره پیشش شما نگران نباش / سپهر : بهار مادر بچه منه، تا وقتی بچم مادر بخواد بهارم هست / نیم نگاهی به سپهر کردم که چهرش پریشون بود
اون انرژی سر صبح دیگه تو چهرش نبود
منم مثل سپهر خسته شدم بودم از زندگیمون... از وضعیت مزخرفی که داشتیم... از بلاتکلیفی...
بابای سپهر : هر چی قسمت باشه اتفاق میوفته فعلا ناهار بخوریم به این چیزا کاری نداشته باشید / سنگینی نگاه ینفر رو حس کردم سرمو بالا گرفتم دیدم حسام مثل یه حیوون بهم ذل زده
از نگاهش بدم اومد
سپهرم متوجه نگاه حسام شد و به بهونه اینکه پارسا گریه میکنه بهم گفت برو تو اتاق
منم از خدا خواسته سریع رفتم تو اتاق
یجوری از زیر کار کردن ام در رفتم
بدنم خسته بود حوصله تمیز کردن و جمع کردن ظرفا رو نداشتم!