پارت 112
سپهر : شرطم اینه که شما امشب..... /با گفتن جملش با تعجب بلند گفتم : چییییییی/ هیس بابا آروم دوباره این یارو بیدار میشه / صد سال سیاه نمیخوام، همون پارسا بیدار شه بهتره / نه دیگه باید سر قولت بمونی /.......
فردا صبح با صدای جیک جیک گنجشک ها چشامو باز کردم سپهر کنارم نبود
با دیدن خودم یاد دیشب افتادم
از خودم خجالت کشیدم
ترسیدم پارسا بیدار شه سریع ملافه ای دورم پیچیدم و رفتم در اتاق و باز کردم و سپهر رو صدا زدم که گفت جانم و اومد سمت اتاق با دیدن سپهر خجالت کشیدم و لپام داغ شد سرمو انداختم پایین و گفتم
بهار : حواست به پارسا هست من برم حموم؟ / آره عزیزم تو برو / سریع رفتم تو حموم و خودمو شستم
شومیز دامن قهوه ای پوشیدم و جوراب کلفت گندمی ام زیرش کشیدم یه شال کرم هم انداختم سرم و رفتم تو هال
پارسا تو بغل سپهر بود
دیدم خانواده عموش هم اومده بودن دختر عموش بود پسر عموش بود عمو و زن عمو سپهر بودن سلام کردم و باهاشون احوال پرسی
خجالت میکشیدم تو جمع اونا
کنار سپهر نشستم که لبخندی طرفم زد منم لبخند زدم و هیچی نگفتم
سپهر با سارا و دختر عموش شوخی میکرد و سر به سرشون میذاشت
دختر عموش : اه سپهر چقد سر صبحی سر حالی ولمون کن تووروخداااا/ اینقدر با مزه و با حرص گفت که همه خندیدن