من عروس آخر خانواده هستم و البته به قول طهرونی ها از شهرستان ..با تحصیلات عالیه ولی بیکار که همین باعث حسادتشون شد بخصوص جاری ها (بعد فارغ التحصیلی نامزد شدم به شوهرم گفتم صبر کن همون تهران آزمون شرکت میکنم کار پیدا میکنم گفت نه بیا من خودم برات پیدا میکنم منم زودباور) و جاری ها شروع کردن به تخریب من یا لهجه ام رو تو جمع پیش شوهرم مسخره میکردن(لهجه ای زیادی هم نداشتم همون یه حرف رو که اشتباه میگفتم این جاریِ زیر زیرکی میخندید) حرف خودش رو با زبون دیگرون(خواهرشوهرام ) میزد که خودش رو خراب نکنه و اینم بگم کل خانواده شوهر چون ظاهربین هستن و داداش این یکم مایه داره یا اینجوری جا انداخته.. برده ی این و خانواده اش هستن ( داداشش تو ساخت و سازه ولی داداشهای منم یکی رئیس یکی وکیلِ عروس مون قاضیِ دامادمون تو مجلس میشد و داداش هاش دندانپزشک ان اینو میگم چون همین جاریم مدام از دیگرون مایه میذاره تا خودش رو بزرگ کنه ولی خانواده شوهرم شاید اینا رو راجع به من ندونن یا میدونن به روی خودشون نمیارن) خلاصه حرف اینا این بود که چرا از شهرستان زن گرفتی و اصلا منو تحویل نمیگرفتن و گذشت و من هم عین خودشون شدم اونا با هم و من تنها (ولی خدا وکیلی خودم به چشم خودم دیدم که جاریم یه جادوگر آورده بود مهمونی و بعدش یه دعوایی شد الانم اینکار رو میکنه یا نه نمیدونم) خلاصه اینا انتظار داشتن من بله قربان گوی اینا باشم و بشم زیر دست ولی پدر و مادرم جوری دیگه ای تربیت ام کرده ان..یه مدت بی خیال مون بودن تا اینکه عروسی پسر جاریم شد..همه هماهنگی یه جور کادو دادن اون یکی جاری بیشتر داد (همون که مایه داره) بعد حالا اینا گله که چرا شما هم زیاد ندادید!!!!
اونوقت هایی که خونه ی ما میومدن برای نو قدم و خونه جدید و ... همه شون بلااستثنا یه جور اونم حداقل رو میاوردن ..ما چه بدونیم یکی این وسط خودشیرینی میکنه الان دوباره کِرم ریختن و زیرآب زنی شون شروع شده و دست بدعاشون هم خوبه میترسم از اینکه بلایی سر زندگی مون بیارن ..الان سه چهار شبه مدام خواب شون رو میبینم..