خیلی بده که هیییییچ کس رو ندارم تا اون قدری کنارش حس امنیت داشته باشم که وقتی دنیا روی سرم خراب میشه باهاش درددل کنم یا وقتی از ته دلم ذوق دارم خوشحالیم رو باهاش قسمت کنم. وقتایی که حالم بده و با تموم وجودم دارم عذاب می کشم فقط یک آغوش امن کم دارم و وقتایی که خوشحالم یه همراه می خوام که از حال خوبم براش بگم. اون وقت نه موقع عذاب کشیدن فکرم سمت خودکشی میره (خیلی سخته وسط گریه ها و رنج کشیدنت حس تنهایی هم داشته باشی) نه حس همدم نداشتن میاد سراغم تا شادیم رو زهرم کنه....
از اینکه روز به روز عصبی تر و غمگین تر میشم خسته ام، از اینکه بی دلیل گریه ام بگیره و از هیچ چیزی نتونم لذت ببرم خسته ام، از هر روز فکر کردن به خودکشی خسته ام، از خودم خسته ام...