شبایی مینویسم که توی این شهری
درسته که دوماهه تمومش کردی
درسته دیگه بهم فکر نمیکنی ازم متنفری
اما بعد رفتنت دیگه همه چی واقعا تموم میشه اگه تا حالآ ی ذره بهم فکر میکردی دیگ نمیکنی
من مث دیوونه ها شدم عمدا میرفتم جاهایی که ممکن بود ببینمت
اما از این ب بعد دیگه بیرونم نمیرم
کم کم میخوام برگردم به همون ادم ۴ سال قبل که هیچ ردی تو زندگیش از تو نداشت
من خیلی اذیتم دیشب که فهمیدم داری میری نتونستم بخوابم تا صبح انگار ی وزنه ۲۰ کیلویی روی سینم بود
خیلی گریه کردم خیلی
اما خوشحالم برات تو سختی زیاد کشیدی حقت بود ب چیزایی که میخوای برسی
منم بعد از این دیگه خودمو میکشم این ادم قبلی رو نابود میکنم تبدیل میشم ب ی ادم بی احساس که جز هدفاش ب هیچی فک نمیکنه
دیگه حبس میشم تو خونه و فقط تلاش میکنم
اینم نوشتم ب یادگار از اخرین شبایی که توی این شهری
بعد از این دیگه هیچ اثری از تو داخل زندگیم نمیزارم بمونه
پایان