تو دوران دبیرستان از یه پسر خوشم میومد ه اتفاقا پسر دوست بابام بود و مغازه لوازم خونگی داشت یه بار با دوستم الکی رفتیم یه شکلات خوری خریدیم اومدیم از پله ی مغازه بیایم پایین پام سر خورد زرت ۳ تا پله رو با ک*ون خوردم زمین طفلی زنگ زد خونمون حالمو بپرسه به زور گفتم اشتباه گرفتی من نیستم خدااااا چه اسکلی بودم الان با زنش دوستای صمیمی هستیم البته
فقط 9 هفته به تولد باقی مونده !
1
5
10
15
20
25
30
35
40
و منم بالاخره دختر دار شدم خدابا بچه هامو به خودت سپردم هر ۳ تاشونو❤️🌸
بابام کارگراشوآورده بود خونه ،منم دوازده سالم بودبرااینکه فک کنم من چه دخترخوبو خانمی ام ودلبری کنم ازشون
😇😇😇دراتاقو بازگزاشته بودمو تند تند شونزده رکعت نمازخوندم،😶😶😶 ،تمام حواسمم این بود که منو ببینن 😑😑😑،اون دوره عشق شوهر بودم برامن مهم نبود کی باشه حتی کارگرای بابام ،🙁🙁🙁اوسگل کی بودم من
😅😅😅 اخه فكر كن هر روز يكي با يه قيافه بياد ازت سيب زميني بخره فقطم سيب زميني اونم نه چند كيلو فقط سه چهارتا دونه 😖😖 بعدم واسه اينكه بيشتر بمونم تو مغازش هي قيمت ميوه هارم ميپرسيدم و اخرش فقط ميگفتم خيلي ممنونممم 🤗 خوب طرف ميگه بنده خداها ندارن ديگه😕😕 البته اينو همون موقع ها نفهميدمااااا تا موقعي كه مغازش اونجا بود برنامم هميين بود اگر ازم خوشش ميومد خوب يه شماره ميداد ديگه كه نداد 😥 خواندن فكرش بعد از چند سال در ذهنم جرقه زِد 😖
كاش از شاخه سرسبز حيات گل اندوه مرا ميچيدي. كاش در شعر من اي مايه عمر شعله راز مرا ميديدي