این عنوان تاپیک زدم چون هر ازگاهی اینجا رو باز میکنم
مینویسم
مینویسم
مینویسم
ی عالمه خنزر پنزر میریزه بیرون از ذهنم . دقیقا مثل کمد بی بی خانوم ها .
امروز جمعه آبان؛ساعت ۲ونیم زلزله نسبتا شدیدی اومد .رفتم مادرمو بیدار کنم ببرم بیرون.
چقد این صحنه آشنا بود چرا باید حتی ساعت ۲ صبح هم یادم بیفته!!
حافظه خوب گاهی کشنده است . گاهی به یاد آوردن ی لحظه که سرجمع ۵ دقیقه هم نمیشه ممکنه ساعتها تو ذهنت مرورش کنی
یاد مادر همسر سابقم افتادم
اسمشو میزارم نجمه
نجمه ی زن مسن و ظاهرا مهربون بود میگم ظاهرا چون از باطنش خبر ندارم حداقل جلو رو من خوب بود حالا شاید پشت سرم حرف بزنه که مهم نیست .
یادمه نامزد که بودم من و ننه نجمه تنها بودیم تو هال نشسته بودیم یهو زلزله اومد . تاتی تاتی کنان دستشو گرفتم و آوردم تو حیاط.
لبخند زد گفت دختر جان تو برو من تا بیام طول میکشه ادم بخواد بمیره میمیره دیگه .
ی گوشی موبایل داشت که تو ی کیف کوچولو مینداخت گردنش . گوشی ش زنگ خورد با زبون محلی حال و احوال . میکرد با طرف مقابل
گفت آیلار دستمو گرفته بود موقع زلزله منو اورد بیرون با ی ذوقی تعریف میکرد
واقعا مادر داشتن انگار ی تیکه از قلبت .
همینطور که داشتم به اینچیزا فکر میکردم با خودم گفتم این دنیا واقعا به چی بنده ؟
دور از جون شما ولی هر آدمی ممکنه تو هر لحظه بمیره
زیر آوار زلزله. تصادف . بیماری یا ایست قلبی !
پس چرا آدما انقدر ظلم میکنن بهم.
۵۰ بار استغار گفتم و خوابیدم
💢استغفرالله ربی و اتوب الیه 💢
زندهباد خاطراتی که تعریف نکردیم و لحظههایی که هیچکس نمیدونه اتفاق افتادن.