سلام
من ۲۶ سالمه، شغل دولتی دارم، خونه و ماشین داریم که البته تو این سه سالی که ازدواج کردیم با شوهرم دوتایی هر چی داشتیم به دست آوردیم
شوهرم قبل من هیچی نداشت
خواهر شوهرم ی دختر داره که یک سال از من کوچک تره، ی بار طلاق گرفته و الان شوهر دومش هست
شوهرش از قبل خونه و دو تا ماشین داشت، یکیش رو داده به این که صبح تا شب همش در حال گردش و خرید هست
پدرشوهرش یک ماهه مرده، طبقه بالای اونا میشینه ولی سر ی چیز مسخره قهر هست با فامیل شوهرش و رفت و آمد نداره
تو این چند ماه، ی بار ترکیه رفته سه بار شمال و چند بار تهران و اینا
شوهر منم بچه ننه صبح تا شب چسبیده بغل مامان جونش، هی میگم بریم تفریح میگه پول ندارم
منم میگم پول داری، جرات دور شدن از مامانت رو نداری
ی بار سر جر و بحث هم گفت من تو رو طلاق میدم ولی ننه بابامو ول نمیکنم
دختر خواهر شوهرم چهار ساله ازدواج کرده بچه دار نمیشه ما ۹ ماهه عروسی کردیم من یک جنین ۶ هفته سقط کردم، مادر شوهرم همش میگه آرزو به دل بچه شما هستم منم روانی میشم
منم با خودم میگم خب نوه ات چهار ساله بچه دار نشده، من ۹ ماهه عروسی کردم، پدر منو درآوردی از بس بچه بچه کردی
آخه چرا باید خدا این همه فرق قائل بشه؟ ای خدا این شوهر بچه ننه رو از من بگیر راحت بشم از شر خودش و خانواده اش