دچار درهم ریختگی ام!
چند روزه دستم کنار پا و کتفم داره لنگ میزنه!
میز کارم از اون روز به همون شکل مونده و چیزی خلق نشد!
گُلِ من، پیش دبستانیشو نمیره و نظم زندگیش از دستم در رفته!
از کلاسم عقب افتادم و روم نمیشه برم پیش استاد!
باشگاه کنسله و خبری از جنب و جوشم نیست!
و مرد خونه کاکتوسه، هم از دور گُله و هم تیغ داره و از نزدیک خراااش میده و زخمی میکنه !!!
توانم به خونه تکونی پایبز نرسیده و هر روز به پرده ها و دیوارایی که باید شسته میشد با عذاب وجدان نگاه میکنم!
تنها دوستم ازش دلگیرم و بیش از قبل و قراره یه مدت طولانی بپیچونمش!
غذاهام یه درمیون شده!
و خوابم کمتر از همیشه!
مامانم و بابام با من غریبه شدن یا من با اونا ؟!
و تو و تو و تو مثل همیشه بیشتر از همیشه نیستی و نبودی و نخواهی بود و این نبودنت بیشتر از همه ی اون بالایی ها منو بهم ریخت!
و احساساتی که قلب منو بیشتر از ده سال گذشته بهم ریخته و دیگه کنترلش از توانم خارجه!
اینهمه بهم ریختگی رو منه بی جون قراره سروسامون بدم؟!
و توی این بین تنها چیزی ک منو بهم نریخت، خواسته هایی بود که به پولم نمی رسید و من حداقل از بی پولی قوی تر موندم هنوز!
خانوم طاهره ی بی جون و بهم ریخته