یه پسری تو اشناهامون با یه دختری دوسال دوست بود پسره با ازمون استخدامی تو یه اداره ای استخدام میشه بعد چند ماه مبخواد بیاد خواستکاری دختره به خانواده دختره میگن پدر ومادر پسره له خانواده دختر زنگ میزنن خامواده دختره مخالفت میکنن
و پسره میگه خب این که خانوادش مخالف بود خب چرا منو مجبور کرد الان بیام صبر مبکرد دوسال دیکه با دست پر مبمودم انقدر اصرار کرد من رفتم خب رد شدم