2777
2789
عنوان

خیلی حالم بده

351 بازدید | 30 پست

من یه مدت بود پهلوم درد میکرد بهمن پارسال رفتم دکتر گفتن یه توده هست که باید دربیاری خلاصه جراحی شدم توده درآمد چون تو جنگ افتاد جواب پاتولوژی دیر اومد و من متوجه شدم سرطان بوده خیلی خیلی ترسیدم ناراحت شدم نگران پسرم کلا بهم ریختم همون اول که متوجه شدم همسرم من را ترد کرد و گفت من بعد تو زن نمیگیرم یه دختر میگیرم حقمه مامانم هم گفت مامان فکر کن هفتاد سال عمر کردی میخوای چیکار کنی هر شب میخوابی صبح بیدار میشی چی کار میخواستی که نکردی گفتم مامان من بچه کوچیک دارم دلم میخواد تک تک روز های بزرگ شدنش ریش درآوردن همه همه را ببینم و روزی رسید که باید میرفتم آنکولوژی

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

خلاصه روزی که میخواستم برم آنکولوژی شوهرم باد کرد و نیومد و من خودم رفتم سه چهار ساعت تو نوبت بودم یه ربع آخر دیدم شوهرم اومد تا رفتیم داخل و دکتر جواب پاتولوژی را دید یهو چشماش گرد شد گفت چند سالته چقدر دیر اومدی تو بهمن عمل کردید الان فروردین گفتم دکتر جنگ بود دیر جواب پاتولوژی اومد نگم چقدر جلو دکتر زار زدم خیلی بد بود خیلی خیلی خدا نخواد واسه کسی

دکتر آنکولوژی برام سیتی اسکن تزریقی و آزمایش نوشت جواب پاتولوژی را ارجاع داد یه آزمایشگاه دیگه نگو چقدر اون روزا برای پسرم خاطره و وصیت مینوشتم زنگ زدم به خانم معلم شون گفتم خواهش میکنم در حق پسرم مادری کن

و من بودم تنها همش دعا دعا که خدایا بهم رحم کن من فقط میخوام بزرگ شدن پسرم را ببینم خلاصه جواب سیتی اومد و آزمایش و دکتر گفت بافت جدید سرطانی تو بدنت دیده نشده خدا برام معجزه کرد خدارا هزار بار شکر ولی باید ۳۰جلسه میرفتم پرتو درمانی که یه وقت یه سلول هم ازش باقی مونده از بین بره

دارم میخوندم تاپیکت رو و چقد دلم خواست بغلت کنم واقعا چقد پست میتونه باشه یه ادم که بوقت مریضی ادم رو رها کنه یا حرفی بزنه که درد رو دردش باشه و بازم خدا رو شکر چیزی نبود ولی باید فهمیده باشی که صدت رو برا کسی بخصوص شوهر نذاری

و من همه جلسات پرتو درمانی را تنها رفتم از پا دراومدم هر روز صبح بلند میشدم غذا برای ظهر میذاشتم و تمام تکالیف پسرم را انجام میدادم و تنهایی میرفتم چه روز هایی گذروندم خدا کنه دیگه هیچ وقت پاک به اون بیمارستان باز نشه بیمارستانی که هر دفعه پر بود از صدای جیغ و گریه همراهانی که عزیزانشان را در اثر سرطان از دست دادن و من هم باهاشون گریه میکردم

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز