اون شب کیان با یه چسبزخم آبی رو زانوش خوابید. قبل خواب گفت: «مامان، فردا دوباره دوچرخه سوار شم؟»
سارا موهاشو زد کنار. «معلومه که آره. فقط این دفعه دستاتو بگیر به فرمون.»
«قول نمیدم.»
سارا خندید و چراغو خاموش کرد.
تو راهرو وایساد و به در اتاق نگاه کرد. با خودش گفت بچهها زخماشون زود یادشون میره، ولی اون دستایی که وقت زمین خوردن بلندشون کرده، هیچوقت از یادشون نمیره.