خونه که رسیدن، کیانو نشوند لب وان. بچه هنوز هقهق میکرد و پاشو جمع کرده بود.
«میسوزه مامان، دست نزن!»
سارا کنارش زانو زد و تو چشماش نگاه کرد. «باشه، دست نمیزنم. فقط با آب تمیزش میکنیم. خودت بگو کِی آمادهای.»
کیان یه کم فکر کرد. «سه بشمر.»
«یک... دو...»
«نه! هنوز نه!»
سارا خندید. «باشه بابا. هر وقت خودت گفتی.»
چند دقیقه همینجوری گذشت. سارا براش تعریف کرد که خودش بچه بوده از درخت توت حیاط مادربزرگ افتاده. که مادربزرگ با یه کاسه آب و کلی حوصله زانوشو شسته بود و براش قصه گفته بود.
«بعدش چی شد؟»
«بعدش زانوم خوب شد دیگه. ولی هنوز یادمه مادربزرگ چه قصهای گفت.»
«چه قصهای؟»
«اول بذار زانوتو بشوریم، بعد میگم.»
کیان پاشو دراز کرد. «یک، دو، سه.»