2777
2789
عنوان

قسمت1

70 بازدید | 1 پست

جمعه عصر بود و پارک حسابی شلوغ. سارا رو نیمکت نشسته بود و یه لحظه هم چشم از کیان برنمیداشت. پنج سالش بود و تازه چرخای کمکی دوچرخهشو باز کرده بودن.

«مامان، نگاه کن! بیدست!»

«کیان، دستتو بگیر به...»

دیگه دیر شده بود. چرخ جلو خورد به لبهی جدول و کیان با زانو افتاد رو آسفالت.

سارا نفهمید چطوری خودشو رسوند. کیان نشسته بود و زل زده بود به زانوش. شلوارش جر خورده بود و زیرش یه خراش گندهی خاکی معلوم بود. چند ثانیه هیچ صدایی ازش درنیومد. بعد لباش لرزید و زد زیر گریه.

سارا بغلش کرد. «هیس... چیزی نیست قربونت برم، من اینجام.»

ولی دل خودشم هُری ریخته بود.

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2834
2835
2108