جمعه عصر بود و پارک حسابی شلوغ. سارا رو نیمکت نشسته بود و یه لحظه هم چشم از کیان برنمیداشت. پنج سالش بود و تازه چرخای کمکی دوچرخهشو باز کرده بودن.
«مامان، نگاه کن! بیدست!»
«کیان، دستتو بگیر به...»
دیگه دیر شده بود. چرخ جلو خورد به لبهی جدول و کیان با زانو افتاد رو آسفالت.
سارا نفهمید چطوری خودشو رسوند. کیان نشسته بود و زل زده بود به زانوش. شلوارش جر خورده بود و زیرش یه خراش گندهی خاکی معلوم بود. چند ثانیه هیچ صدایی ازش درنیومد. بعد لباش لرزید و زد زیر گریه.
سارا بغلش کرد. «هیس... چیزی نیست قربونت برم، من اینجام.»
ولی دل خودشم هُری ریخته بود.