بچه که بودم،
گهگاهی بینِ روز زیراندازی پهن میکردم وسط حیاط،
دراز می کشیدم و به آسمون خیره میشدم ...
آبیِ آسمون، حرکتِ ابرایِ سفید، شکلِ ابرا، پرنده ها ...
ذهنِ بدونِ دغدغه، آرامش...آرامش...آرامش...
سالها گذشته...
نه خبری از حیاطِ خونه است،
نه آرامشِ کودکی...
ولی من امروز دوباره به آسمون خیره شدم ،
و خیلی خوشحالم که بعد از مدتها یکبارِ دیگه از آبیِ آسمون لذت بردم ...