من قبلا که مجرد بودم خیلی باهاش میگشتم
بعدش حرفایی که قبلا جلوی هم زده بودیم رو دقیقا رفته بود به خانواده ای شوهرش گفته بود و اونا هم با خانواده ای شوهر من یه ارتباط کوچیکی دارن بعد دیگه اینا گذشت
چندروز پیش خواهر زاده ای شوهرم مغازه باز میکنه کنار خونه ای اینا
این خواهرم حالا یه جند بار میره باهم اشنا میشن دیگه حرف اینا میزنن
بعد خواهر زاده اش میگه اره فعلانی قبلا از دست تو ناراحت بوده
یعنی من
میگفت که تو توی خاستکاری همش میگفتی. برو به اون یکی خواستکارت به اینکی نرو
اونی که خواهر ناتنی میکفت ۳۵ سالشه و من ۱۸
من رفتم به کسی که سنش خیلی پاینن تره و با خودم سازگاره
اما اون موقعه جون از بابام دل خوشی نداشتم در حقم بدی زیادی کرده بود و میگفت برو به این من قبول نمیکردم همونی که سنش پایینه
حالا هر چی
ما ازدواج کردیم
کنار هم هم خیلی خوبیم
منتها این که بهش این حرفا زده خواهر ناتنی گفته اون دلش نبود بره انداختن تعقصیر من که تو نمیزاری بره
البته خودش هم همش میگفت برو اون اون فعلانه بهمانه
و خیلی از اینا که من دودل شدم
دیگه منم انسانم تا یه حدی فشار
مت ازدواج کردم تموم شده
باهم هم خوبیم
اما باز انکار خواهر نانیتم تموم سعیش رو میکنه که قصیه رو دوباره باز کنع دوباره بگه تو دلت نبوده
گفتم چون مامانم طلاق گرفته با بابام هیچدوم خوب نیستیم این بنده خدا هم تنهاس شوهرش هم تیکه مینداخته فامیلات ارتباط نداره
اما احساس میکنم صمیمی شم یه حرفی رو ازم به اون خانواده میگه یا یه کاری میکنه
از یه لحاظم خانواده ندازه مارو خانواده ای خودش میدونه
نمیدونم چیکار کنم