به نام خدا
معرفی کتاب راض بابا
این کتاب ماجرای شهادت راضیه کشاورز، دانش آموز دبیرستانی که در سال ۱۳۸۷ در طی عملیات تروریستیِ بمب گذاری در کانون رهپویان وصال شیراز به شهادت رسید.
این کتاب علی رغم حجم کم، راویان متعددی دارد که هر کدام با توجه به شناختی که از راضیه دارند، قطعه ای از ماجرای شهادت او را تعریف و خاطره ای از او را بازگو می کنند.
جذاب ترین قسمت روایت، قطعه هایی است که انگار از زبان خود راضیه، ماجرای شهادتش روایت می شود:
مداحی، عجیب با دلم جفت و جور شده بود.
بی تو ای صاحب زمان، بی قرارم هر زمان
از غم هجر تو من دل خسته ام
همچو مرغی بال و پر بشکسته ام
پیشانی ام سجده می خواست. تا سینه زنی شروع شد، خود را به قالی حسینیه دخیل زدم. لحظات آخر بود. پدر و مادرم با زحماتشان در ذهنم گذر کردند. حالا هم که بهترین لحظه ی زندگی ام بود، باید آنها را شریک شادی خود می کردم.
"خدایا خیلی چسبید. ثواب امشب رو برای مامان و بابا بنویس."
و یک آن، حرارت، نور، لرزش شدید و صدایی هولناک، همه چیز را به هم ریخت. صدای مداحی جایش را به ناله و گریه داد. همه بلند شدند تا سمت در خروجی بروند و من چه احساس سبکی و بی وزنی می کردم....