2777
2789
عنوان

دل نوشته

30 بازدید | 0 پست

دلم گرفته

من نمیدونم از کجا شروع کنم.

چون سالهاست حرفهام توی گلوم گیر کرده.

سالهاست میخوام بگم و نمیتونم.

ولی حالا میگم.


تو کنترلگر بودی.

و من بچه بودم.

و تو از این قدرت استفاده کردی.

نه برای محافظت.

برای سلطه.


تو به من یاد دادی که صدایم مهم نیست.

که نظرم ارزش نداره.

که باید مطابق میل تو باشم تا امن بمونم.

و من، برای زنده موندن، یاد گرفتم که اطاعت کنم.

ولی این اطاعت، زندگی نبود.

بقا بود.


تو به من یاد دادی که عشق، مشروطه.

که باید بترسم تا دوست داشته بشم.

که باید کوچیک بمونم تا تو بزرگ بمونی.

و من، سالها کوچیک موندم.

سالها ترسیدم.

سالها خودم رو پنهان کردم.


تو به من یاد دادی که امنیت وجود نداره.

که همیشه یکی هست که میخواد کنترل کنه.

که باید همیشه هشیار باشم.

و من، سالها هشیار بودم.

سالها خوابم نمیبرد.

سالها منتظر بودم که کِی دوباره به من حمله میکنی.

حتی وقتی نبودی.


و حالا میخوام بگم:


من از تو متنفرم.

نه به خاطر خودت.

به خاطر بچهای که بودم.

به خاطر دختری که حق داشت امن باشه.

حق داشت دوست داشته بشه.

حق داشت بدون ترس زندگی کنه.

و تو این رو از من گرفتی.


ولی حالا میخوام بگم:


من دیگه اون بچه نیستم.

من بزرگ شدم.

و میتونم مرز بذارم.

میتونم «نه» بگم.

میتونم تنها بمونم.

میتونم بدون تو زندگی کنم.


و میخوام بگم:


من تو رو میبخشم.

نه چون لیاقتش رو داری.

چون من لیاقت آرامش رو دارم.

و بخشش، یعنی رها کردن تو.

نه چون تو عوض شدی.

چون من دیگه نمیخوام اسیر باشم.


و در آخر:


من دیگه از تو نمیترسم.

نه چون قویتر شدم.

چون فهمیدم که ترس من، قدرت تو نبود.

ترس من، زخم من بود.

و زخم، درمان میشه.

و من دارم درمان میشم.


خداحافظ داداش.

نه برای همیشه.

برای اینکه من بتونم زندگی کنم.


دفاع کردن از خودم به معنای فاجعه نیست
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2834
2835
2108