سلام خواهرای گلم ۳۱ سالمه ازدواج دومم و اولین فرزندم از ازدواج دوم پسر مبتلا به اتروفی مغزی که هیچ علاجی براش نیس عید پنج سالش میشه و عین بچه های چند ماهه هست نه حرف میزنه نه میفهمه همه جاش سالمه ولی میگم ک عین بچه های هفت ماهه قلط میزنه دست و پاشو میکوبه سرتونو درد نیارم تمام مشکلاتش و کاراش با منه سال ۴۰۱ به دنیا اومد اون سال طرح مادران یه ۲۰۷ سفید به اسمم در اومد میدونین طرح مادران جوری بود نصف کمتر پول ماشین رو باید پرداخت میکردی همسرم پرداخت کرد و ماشین رو تحویل گرفتیم یک ماه نگذشته بود همسرم بهونه اورد ک اره ماشین خراب نمیدونم کولرش و اگ بدم باز کنن میرینن توش دوستش نمایشگاه داشت خودشو کشت ک بفروشه من هیچ امضایی ندادم ولی ماشین نمیدونم چجوری فروخته شد بدون اطلاع من گفتم خب زندگی میکنم دیگ ولش کن،یه بیوگرافی بکنم از همسرم هم سن من هس مواد فروشه وخودش هم معتاد خواهرا با همه چیزش ساختم و گفتم دومین زندگی نمیذارم پاشیده بشه هرچی باشه عاشقش شده بودم و ازدواج کردم و بچه دار شدم چی بگم از این زندگی ک چ بلاهایی سرم اومد ولی موندم از عیاشیاش گذشتم خیانتاش و مصیبتهای خانوادش پسرم ۳۲ هفته و چهار روز ب دنیا اومد خیلی زود بود از مرگ برگشتیم منو پسرم تا صبح درد کشیدم و دکتر نیومد اخرش فرستادن اردبیل ک تو راه کیسه اب پاره شد و اردبیل هم قندک های بود یعنی بالای هفتصد عمل امکان نداشت چند ساعت اونجا زجه زدم دیگ داشتم میمردم تو اتاق عمل بی هوش شدم بعد چند روز به هوش اومدم پسرم تو دستگاه بود خیلی سخته وقتی میبینی همه بچشون رو بغل گرفتن ولی تو با اشک چشات شبا و روزاتو سر میکنی یادمه خانومی بچه اش تو دستگاه بود و فوت کرد چند روز پا به پاش گریه کردم یاد حضرت رباب افتادم خیلی وقتا یادم میوفته اخه سخته برای مادر از دست دادن طفلش بعد یک ماه رفتنم اومدنم اون موقع ها ک من با چشم گریون با تاکسی میرفتم دیدن پسرم شوهرم با دوستاش میرفت استارا حیران سرعین و دنبال زنای خراب ولی برای من فقط بچه ام جگر گوشه ام مهم بود و کلا بیخیال بودم و جالب اینجا بود همسرم هیچ جوره پشتم نبود خونه ی خالم میموندم اردبیل مجرد بود و وضعش بد بود خب اینم شبا میومد میموند خونه ی اون بخور و بخواب و حتی یه تخم مرغ نمیخرید برای خونه ی طرفی ک اوار شده تو خونه اش سینه هام پر شیر بود یادمه تو بیمارستان بهم میگفتن گاومیش نه به خاطر هیکلم بعد زایمان ۶۰ کیلو شده بودم به خاطر فشار هایی ک میکشیدم و هیچی نمیتونستم بخورم از گلوم پایین نمیرفت ک هیچکس پشتم نبود به خاطر این میگفتم گاومیش چون یخچال با شیر من پر شده بود شیرمو میدوشیدم و میذاشتم دیگ تو یخچال خاله ام،،ی روز شوهرم گفت دلم رابطه میخواد نتونستم برم شهر خودمون و نتونستم بچه ام رو تنها بذارم دلخوشی من کوچولوی کبودم گفت خونه میگیریم از سرعین ک اونم ب لطف بابام ک کارمند بود رایگان بهمون ی اتاق دادن هعی زلزله میاد پس لرزه هاش دل ادم رو میلرزونه نصف شب بود بعد کیف اقا بلند میخواستم بشم دیدم ی خانومی چادر انداخته رو سرش نشسته زیر پای البته توهم نبود بی شرف شوهرم کاپشن خودش رو جوری انداخته بود اون شکلی بود من سکته کردم دیدم قشنگ احساس کردم شیرم خشک شد قشنگ حس شل بودن سینم شیرم خشک شد تا صبح تا چند روز گره زاری کردم و شوهرم انگار نه انگار بعدش هم ک رفتم از خونه ی خالم شیر یخ زده رو بردارم دیگه جواب تلفن من رو تا یه هفته نداد بعد ی هفته با کلی پرس و جو تونستم گیرش بیارم نگو خونه بوده و مفت خوریهای شوهرم بهونه داده بود دستش شیر رو گرفتم و رفتم دیگ جایی نداشتم رفتم شهرمون و هر روز میومدم با کلی بغض و اشک برای اینک منو بیاره اردبیل تا بچه ام رو ببینم ی روز گفتن میتونی بغلش کنی وای همه ی سختیام رو فراموش کردم نگرفت سینه ام رو چون شیری هم نداشت یه ماه بعد بهم ی روز صبح پرستار اونجا ک خیلی منو دوست داشت زنگ زد گفت بیا بچه ات اینجارو گذاشته رو سرش میگ مامانمو میخوام وااااااای دنیا مال من بود انگار رفتیم و بچه ام رو گرفتم و اوردم خونه چند ماهاول خوب بود وضعش البته نگفتن مشکل مغزی داره بهم همسرم هم مثل من ازدواج دوم بود و ی پسر داشت اون موقع کرونا گرفته بود من خیلی در خقش مادری کردم ولی اینا همیشه وظیفه دونستن و پسره هم ک درسته بچه بود ولی برای خودش ی مار دو کله بود بعد اینک من حامله شدم رفت دیگ خونه ی مادر شوهرم موند خب میگفتم اومد و پسر منم کرونا گرفت تمام موهاش ریخت کلا سرش دیگ رشد نکرد روز ب روز بد شد حالش و تو یکسالگی اولین تشنج...مصیبتم تموم نشد گفتن بچه ات اتروفی مغزی داره رگهای مغزش لاغر هستن کاری هم نمیشه کرد یبار از دکتر محمد تقدیری تهران وقت گرفتم قبل تشنج ک ببینم چرا بچه ام چه مشکلی داره ک حتی چهار دست و پا نمیره خیلی دکتر مهربونی بود دارو نوتروپیل اینا داد وکلی امید بهم داد ک درست میشه البته شوهرم فقط زحمت کشید منو برد تهران خونه ی عمه ام و خودش با رفیقاش رفت چ دعوایی کردم باهاش خودشو پاره کرد ولی نموند من با عمه و شوهر عمه رفتم دکتر،،،یکسالگی ک تشنج کرد و گفتن اتروفی بعدش هم ک انلاین وقتگرفتم گفتن متاسفیم نمیشه کاریش کرد تبریز بردمش تهران بیمارستان کودکان نشد رو زمین موند ک موند دیگ روز ب روز سنگین شدنش و من نمیتونستم چون همه دکترا خودم میبردمش سختم بود هی گریه میکرد از نوع خیلی وحشتناک و هرچقدر میگفتم کالسکه بخر نمیتونم انگار نه انگار بهم گفتن بهزیستی ویلچر میده و خدمات برای همچنین بچه هایی اولاش سختم بود بچه ام رو بهزیستی ثبت نام کردن خیلی درد داشت فقط میتونم بگم وقتی ک برگه ی تایید رو بهم دادن زار زار اشک ریختم خدا گفتم یعنی بس نیست؟؟؟؟اینبار هم افتادم دنبال ویلچر ک مسئول اونجا خانمی بود دلش خیلی به حال من میسوخت میدونست شرایط زندگیم رو گفت ویلچر دست دوم دلم نمیاد بدم برات پولشو میزنم ویلچر سی پی بخر براش کلی تشکر کردم و عید ریختن پولش رو و هر ماه هم حق پوشاک اینا براش میریختن