من ۱۸ ساله بودم از یه پسری خوشم اومد
براش میمردم دو سال تمام براش گریه کردم اونم میدونست ولی رفت با کس دیگه ازدواج کرد
وارد دانشگاه شدم یه پسر معلم پیدا شد
خواست بیاد خواستگاری خواهرش نذاشت
سه سال چشم به راهش موندم
آخرش یه روز اینستا رو باز کردم دیدم عکس سفره عقدش رو گذاشته
سه سال بعد اون ماجرا
یکی اومد خواستگاری
بینهایت زشت و بیشعور
منم خواستگاری نداشتم قبول کردم و عقد کردیم
بعد یه مدت شروع کرد به اذیت کردن و متوجه شدم نامزد داشته قبلا و دلش پیش اونه آخرش هم کارمون به طلاق کشید
درد طلاق از همه چی بدتر بود
یه سال گذشته و ناامیدترینم
ارشد دارم و معلمم
ولی اینا آرزوی خانواده تشکیل دادن
آرزوی این که متعلق به کسی هستم رو پر نمیکنه