خواهر شوهرمو دعوت کرده بودم خونم امروز ناهار بعد با مادر شوهرم اینا تو ی ساختمونیم براشون شکلاتم اوردم بچش خوردو رفتن پایین شامم خونه مامانش موند خواهر شوهرم منم گفتن برم .
بعد سر شام هی بچش گریه میکرد میگفت شکلات شکلات
منم داشتم شام میخوردم .
پدر شوهرم میگفت بلند شو برو از خونتون شکلات بیار
دفعع پیشم خونه ما موز دیده بود پدر شوهرم میگفت برو براش از خونتون موز بیار یعنی چی مکه من مسخره ی بچم سر شام هی بلند شم برم برا این چیز میز بیارم ادم هر چی هر جا میخوره اونجا خورده .
رفتمم بیرونو بیام دیدم بچه خواعر شوهرم ک بمن میگه اجی گفت ما رفتیم خونتون در یخچالتون ابلیمو نداشتین نگو مادر شوهرم من نبودم رفته سر بخچالم بدمم اومذ گفتم پیش خودم شاید اصلا یخچالم بهم ریخته کثبف بود نباید من خونه نیستم بره هیچم اهمیت نداد ک رفته انگار ن انگار ی معذرت خواهی چیری