پارت 111
پسر خوشگلم بیدار شده بود و گریه میکرد بغلش کردم و آوردمش تو هال بابای سپهر پارسا رو از بغلم گرفت و قربون صدقش میرفت منم رفتم تو آشپزخونه ادامه غذا رو درست کردم
شام خوردیم و ظرفا رو سارا گذاشت تو ماشین..
بعد شام اینقدر همه خسته بودیم که رفتیم بخوابیم
بعد اینکه به کمک سارا یکم آشپزخونه رو مرتب کردم رفتم تو اتاقمون و درو بستم سپهر رو تخت دراز کشیده بود با دیدنم دستاشو باز کرد و گفت : بیا بغل عمووو/ نوچ عمو جون خجالت بکش / لباسامو عوض کردم که پارسا بیدار شد کنارش دراز کشیدم و بهش شیر میدادم ولی مگه ول میکرد گردنم شکست
این بچه ام هی شیر میخوره
داشتم از بي خوابی چرت میزدم
آروم گفتم : سپهر؟ / ها / سپهر توروخدا بیا اینو ببر خسته شدم / سپهر چرخید طرفم و گفت : شرط داره / اینقدر خسته و خواب الو بودم که گفتم : باشه قبوله هرچی هست فقط اینو ببر / سپهر پارسا رو ازم جدا کرد و گذاشت رو تخت کوچولویی که کنار تخت ما بود
آخيش نفس راحتی کشیدم و سرمو محکم رو بالش کوبیدم که بخوابم که صدای سپهر اومد : خب حالا بریم سراغ شرطمون / بگو /