ی شب تقریبا سرد پاییزی حس میکنم ت گلوم ی جوریه بدنم یکم درد میکنه با پسر کوچولوم کنار بخاری جا انداختیم خونه تو سکوت کامل پسرم خوشحال از اینکه فردا قراره بره پیش خانواده پدرش ومدرسه بره
ومن خیره ب شعله های بخاری و تو فکر اینده ای وگذشته
ذهنم پراز سواله هرروز
پسرکوچولوی ناز ودوسداشتنیم ببخش که تو با این سن کمت خیلی چیزارو باید درک کنی باید بپذیری که نمیتونی پدرو مادرتو کنارهم ببینی مادرت بمیره برا قلب مهربونت
دردونه ی من ........