دختره نصفهشب بیدار شد و دید یه نفر توی تاریکیِ گوشهٔ اتاق ایستاده و زل زده بهش.
فکر کرد هماتاقیشه. پتو رو کشید روی سرش و به دوستش پیام داد:
«تو بیداری؟ یکی تو اتاقمونه...»
دوستش جواب داد:
«من امشب خونهام. تو تنهایی.»
دختر آروم سرش رو از زیر پتو بیرون آورد...
اون چیز دیگه گوشهٔ اتاق نبود؛ کنار تختش خم شده بود و لبخند میزد. 💀
ب چت جی پی تی یبار گفتم برام داستان ترسناک بگو