حدودا ۱۵ ساله ازدواج کردم شوهرم چند سالیه که منو ول نمیکنه
نمیدونم اسمشو چی بذارم وابستگی؟ترس از تنهایی(چون گذشته خانوادگی خوبی نداشته)؟شک و بدبینی؟پارانوئید؟
یه روز جونشو واست میده به ساعت نکشیده یه دفه عوض میشه جوری که انقدر حرفاش زننده میشه که اصلا اون چندساعت خوبی به چشمم نمیادو واقعا ازش متنفر میشم حتی تو اون حالت با بچه هم سر ناسازگاری داره
مثلا اگه خونه مادرم برم باید با هم بریم و بیایم اونم بعد کلی التماس کردن منو میبره و اونجا حتی ساعتی از جاش تکون نمیخوره و مدام منو زیر نظر داره،یا مثلا آخر شب ها گاهی دلم میخواد فیلمی ببینم ولی نمیذاره اگر هم ببینم فردا صبحش با نیش و کنایه شروع میکنه به حرف زدن اصلا رفتاراش خیلی عجیبه برام کلی مقاله خوندم نمیدونم چی میشه اسمشو گذاشت میدونم که از سر دوست داشتن نیست چون اکثرا دلمو میکشنه سر هر موضوع کوچیک و مسخره کلی باید براش توضیح بدم از این دسته مردایی که زود قهر میکنه با دلایل مختلف
اینکه چه مرد زن یا حتی بچه ای ازم تعریف کنه حرصش میگیره، تو هرچیزی که میبینه علاقه دارم یا توش استعداد دارم جلومو میگیره جوری رفتار کرده باهام که اصلا حوصله هیچ کاری ندارم چون عاشق هنر،تدریس،قنادی و ...بودم تو همه شونم حرفی برای گفتن داشتم ولی نذاشت
در مورد رابطه هم اصلا نمیتونم بهش نه بگم
تو هر جمعی حواسش به ریز حرکات و حرفای من هست نمیدونم انگار دنبال یه مویی تو ماست میگرده،به نظرم دوست داره یه چی پیدا کنه تو شخصیتم و یا رفتارم تا با اون منو پایین بکشونه
فک میکنم از این که تو چشم بقیه ازش بالاتر دیده میشم عذاب میکشه
خیلی احساس تنهایی و پوچی میکنم،دوران مجردی دختر فعالی بودم ولی رفته رفته بال و پرم قیچی شده
بابت گذشته ای که داشته ،بعد از هر رفتار و صحبت های زنندش به جای اینکه مثل خودش بشم در عوض درکش کردم سعی کردم توجیهش کنم،بهش آرامش بدم اون لحظه میفهمه آروم میشه ولی باز فرداش روز از نو روزی از نو
نمیدونم چیکار کنم،نمیتونم طلاق بگیرم بچه دارم نمیخوام اون عذاب بکشه چون خیلی حساس و وابسته اس مشاوره هم نمیاد
چون به هیچ وجه خودشو تو هیچ قضیه ای مقصر نمیدونه و از نظر اون تمام مشکلات به خاطر منه