انگار تمامِ دنیا در حصارِ یک نفسِ سنگین، خلاصه شده است. اضطرابی که در رگ هایم می دود، دیگر از جنسِ نگرانی نیست؛ این یک طوفان است که از درون بر من میتازد، ریشه دوان در تار و پودِ وجودم و ذره ذره آرامشم را می بلعد.
میخواهم از این حصارِ تنگ بیرون بیایم، اما گویی هر راهی که میروم، به بن بستی از تردید و ترس ختم میشود. این استرس، مانند سایه ای سیاه، بر تمامِ رویاهایم سنگینی میکند و من، میانِ تماشاگر بودن و فروپاشی، سرگردان ماندهام.
نمیدانم راهِ رهایی کجاست؛ تنها میدانم که این سنگینی، توانِ ایستادن را از من گرفته و جانم را در میانِ غبارِ بی امانی، به بازی گرفته است...