ما قبلا بخاطر معده مامان بابام درد میکنه هر روز برنج میخوردیم گاهی ی ذره مرغ
داداشم چهار ماهه هروعده غذاش میاد اینجا خونه بابام
چون خوراکش خیلیه مثلا خودش تنها یک سینی پر غذا میخوره یک قابلمه واقعا تنهایی میخوره
دیگ یک روز درمیون برنج درست میکنیم و مرغ و گوشتا رو هم چون کم میذاریم بار فقط اون میخوره چندماهه من نه گوشت خوردم نه مرغ و سیرم از سفره بلند نمیشم چون خ میخوره رعایتم نمیکنه بگی با نون بخور برنج کمه مثلا میگه من نمی تونم با نون و نمیخوره
مثلا دیشب من 1 تخم مرغ خوردم شام
اون دوتا تخم مرغ با گوشت کنجه
حالا چرا؟
مامان بابام پیرن
داداشای دیگم بی محبتن
یکی شون ک بخاطر دروغا و تهمتای زنش ب ناحق با مامان بابام قهر و اون یکی قدم از قدم بزاشون بر نمیداره
اینام از بی کسی احترام این پسر میزارن میگن با خودشون سالی ی بار ختم شد تو روستامون ، بی وسیله ان بی ماشینن ببرنشون همین
حالا فقط غذا خوردنش نیست ساعتی ی بار میگه اب بیارین زیر سیگاذی بیارین میوه بیارین
مثلا سیب میخوره پرت میکنه اشغالش زمین
میگ من عادت دارم
منک درس دارم
مامانم عین بچه تو دستش می پلکه با اینک پیره و زانوش عمل میخاد
همه بهش میگن چقدر لاغر شدی
دیشب مامانم از من پرسیذ چی بخوریم؟
اصلا اهل غذا نیست
من دیدم اولین بار اینجور میگه گفتم داداش ببرش ی کباب براش بخر دنگی براش بخریم نصفش من میذم نصفش تو
داداشمم درامدش بد نیست خوبه
گفت من نمیبرم خودت ببر
گفت من ماشین ندارم شبی چ جور برم
مامانمم تو رو دوس داره با تو بیشتر بهش خوش میگذره
گفت من فرمونش میبرم (همون سالی ی بار بردن روستا برای ختم کسی) احترامم بیشتر میذاره
دوتا پسر دیگه ش فرمونش نمیبرن
واقعا مادرم مجبوره چون ختم بشه نره خ زشته تو فامیل کسیم نداره ببردش
و داداشمم اینجور سواستفاده میکنه
چقدر بچه بده
کاش مامانم میفهمید اگر ب جای تو دست بچه بدوعه و گوشت و مرغ خودشو بکنه تو شکم اون
نماز و قران بخونه از خدا بخاد کمکش باشه
خدا از غیبم شده یکیو میفرستاد اینو ببره روستا
اما گوش نمیذه نمی فهمه