میگن خدا بین دو تا ادم که عاشق همن فاصله میندازه تا همو بیشتر دوست داشته باشن.
من باور نمیکردم تا اینکه به ته رسیدم. خودم این فاصله رو ایجاد کردم با منطق. الان در این مدت با احساسم درگیرم. دلتنگشم. نمیدونم چطور برش گردونم.
قضیه از این قراره سنتی اومد خواستگاریم. خیلی از من خوشش اومده بود ولی من نمیخواستم دل بدم. گفتم بچس بابا. رفتیم مشاوره و بررسی کرد تو جلسات با مشکلات و روحیات همدیگه اشنا میشدیم منم یه چیزایی دستم اومد. میترسیدم، خیلی دوستم داشت. میترسیدم تو تله اش بیفتم. تا مشاور گذاشت تو کاسه مونو گفت نه، به درد هم نمیخورید. خوشحال شدما ولی گفتم بزار باهاش حرف بزنم. باهم حرف زدیم، خیلی دلم سوخت گریه شو دیدم. گفتم ازش دور شم. اینطور فایده نداره....
خیلی داستانم مفصله. ولی الان اینو میفهمم که کاش میموندم حرفامو میزدم. میذاشتم منو بشناسه. خیلی از زوج ها با حرف زدن همو میشناسن. چرا چیزی نگفتم چرا میخواستم فرار کنم؟ چرا گذاشت من برم؟ چرا گفت منو تمیخواهی اصراری نیست؟ کاش نمیذاشت برم. الان با دلتنگی الانش چه کنم که گذاشت برم و نگهم نداشت.
خواهشا نرید. بمونید حرف بزنید. بنویسید و از روش بخونید براش. ولی نرید. رفتن و فرار کار رو درست نمیکنه 😔💔