«طولانی می نویسم که نخونید »
روز خوبیو میگذرونی و تمام روز ادای آدمای شادو درمیاری ،
یهو به خودت میای میبینی نصف شب زل زدی به یه گوشه و دیگه پوستی واسه لبت نمونده و از شدت بالا بودن تپش قلب و لرزش دستات میترسی.
تمام اشتباهات خودم و بقیه رو با لنز هزار برابر زیر میکروسکوپ نگاه میکنم وبرای بار هزارم نشخوار میکنم که کی وکجا پاشو کج گذاشته.
ای کاش میشد آدم یک بار، در حد مرگ، تیکه شدن تنش، شکستن استخوان هایش ، پاره شدن قلبش، خون افتادن چشماش، قطع شدن نفسش، بی جون شدن کل وجودش، برای تروما زجه بزنه و بعدش همه چی خوب شه و اون تروما از زندگیش و حافظه اش حذف شه . هیچکس، هیچوقت، هیچجا، نتونست زخمی عمیق تر از اون زخم قدیمی روی قلبم بزنه. پس هر طوری که هست میگذرونم چون محاله به اون روزها برگردم. دووم میارم تا بالاخره رد شن و تموم شن. انقدر ادامه میدم تا بالاخره بگذرن. به خودم میگم: زنده بمون، آخراشه. یکم دیگه کِش بیا، یکم دیگه خودتو نگهدار. طاقت بیار.
همیشه فکر میکنم چجوری خدا میخواد تورو ببخشه؟ وقتی یه نفر دیگه برات شبا اشک ریخته، نتونسته بخوابه، درد کشیده، غصه خورده، چندسال از زندگیش عقب افتاده، روح و روان و اعتمادش گاییده شده، واقعا برام جای سواله؟ خدا چه مدلی تورو عذاب میده؟
بدون من وحشی تر از کارمام. برو دعا کن کارما زودتر از من بهت برسه.