برادرشوهرم خیلی مارو اذیت کرد و یه مدتی قعر بودیم حتی به خانواده منم توهین کرد ، که من هروقت جلو اونا اسمشو ببرم واقعا ازش دل چرکینن ، خیلی کارا کرد که اگه بگم دوباره برام همه چی سخت میشه ، بعداز یه مدتی مادرشوهرم سکته کرد و ما مجبور شدیم روبرو بشیم تا چند وقت پیش دیدم شوهرم بین من و برادرش وخانوادش گیر کرده منم گفتم برای رضای خدا آشتی میکنم ، در حد سلام وعلیکی و خیلی برام سخت بود و هست ، حالا برادرش دیشب بستریش کردن بیمارستان ، شوهرم به من گفت میای گفتم نه ، گفت بیا شعور و فرهنگ خودتو میرسونی اونا که خودشون خجالت زده هستن ، گفت خانمش زنگ زده گفث برادرتونه ، تنهاش نذارین ، خیلی دلم گرفت چقدر بی حرمتی کردن ، دوست ندارم بگم چکار کردن ، فقط خدا میدونه وبس