دلم تنگ شده برای نوجوونی و خونه پدریم....
اتاق دنج خودم که با خواهر کوچیکم شریک بودم.
غذای همیشه آماده که بعد مدرسه مادرم جلومون می ذاشت....
پدر عزیزم که نذاشت غصه قرض و وام و بدهی رو داشته باشیم...
خواهر کوچیکم که کوچیک بود و چه شاد بود( قربونش برم الهی الان پرستار بیمارستان شده)
خواهر بزرگم که سرش توی درس و مشقش بود و کمک دست مادرم بود
خونه گرم و آروممون که همیشه بعد هر روز سختی برمی گشتیم خونه و بهش پناه می بردیم.
کاش می شد فقط یک بار دوباره نوجوون شم و همونقدر بی دغدغه و بی مسئولیت باشم. نه مسئولیت های مالی زندگی و نه مسئولیت کارهای روزانه هیچکدوم روی سرم نباشه.